تازه صبحانۀ روز جمعه را تمام کردم: یک لیوان قهوه ایتالیایی به همراه سه چهار عدد بیسکویت بدون گلاتن اسپانیایی، یک سیب چینی، یک گریپ فروت ترکیه ای، و در نهایت یک جرعه آب اماراتی. لا به لای آن هم چند نخ سیگار آمریکایی دود کردم که روی جعبه اش در مورد سرطان " تحذیر " داده بودند، تنها بخش وطنی یک صبحانۀ جهانی.
جمعه ۱۵ مهٔ ۲۰۰۹
شنبه ۱۸ آوریل ۲۰۰۹
راز
چیزهایی هستند که فراموش نمی شوند. خراش نمی دهند، گوشت و پوست را از هم می درند. حتی وقتی بیست و پنج شش سال بعد هم از بیخوابی کتابی ورق زدی و به اینجا رسیدی که:
"رازی را با تو در میان می گذارم. تو ارزشش را داری. لاندی پیر غرغرو را به یاد داری؟ خوب، سرخ پوستها روزی کشفش کردند و ... لاندی تبدیل شد به روزینیا."
یادشان می افتی. خوب می توانم بگویم بیست و پنج شش سال قبل من هم ارزشش را داشتم.اینکه یک ظهر تابستان از خواب اجباری بعد از ظهرها فرار کرده باشی و به امید پیدا کردن دوستی، همبازیی، چیزی به کوچه پناه برده باشی و دستهایت به کف پاهایت برسند، چیز غریبی نیست. خوب چه می شود کرد، در آن بعد از ظهر فقط من در فرارم موفق بودم. زیر سایۀ بید مجنون، لب جوی آب نشسته بودم که او را دیدم. هنوز مدرسه نمی رفت. هر دو با زیر شلواری بودیم. با این فرق که زیر شلواری من به اندازه قد او بود. آمد سلام کرد و کنارم روی جدول نشست. خانه شان چند خانه آنورتر بود. پدرش یکی از سه برادری بود که با هم در همان کوچه ای که ما زندگی می کردیم خانه ای ساخته بودند و هر کدامشان در طبقه ای زندگی می کردند. یادم هست که خانه تا مدتها نیمه کاره بود، حتی پلۀ درست و حسابی هم نداشت. یکیشان معلم فارسی من بود و پسرش همبازی و همکلاسی من. خانوادگی هم خوش خط بودند.
کلۀ گرد و چشمهای درشت و گونه های برجسته ای داشت. اصلا به خاطر ندارم در مورد چه چیزهایی صحبت کردیم. حتی نمی توانم احتمال دهم که چه چیزهایی می توانست موضوع صحبت ما باشد. فقط همان راز را به خاطر دارم و اینکه از من قول گرفت تا آن راز را با کسی در میان نگذارم.
"می خوام یه رازی رو بهت بگم، ولی قول بده به کسی نگی."
"باشه قول می دم. بگو"
"من مامانم مامانِ خودم نیست. مامانِ خودم از بابام طلاق گرفته."
این همۀ رازی بود که او به من گفت. تا همین حالا هیچ وقت از خودم نپرسیدم که این راز، خیالبافیهای پسر بچه ای بود که از مادرش کتک خورده یا حقیقتِ تلخِ زندگیش. شاید هم مهم حقیقت داشتنش نبود، راز بودنش بود. اولین رازِ زندگیِ من.
چهارشنبه ۷ ژانویهٔ ۲۰۰۹
قصه مرگ شیرین*
بار اولی نبود که از دایناسورهای من در راستای منافع فک و فامیل خودش استفاده می کرد. بار اول که دایناسورهای بیچاره من را فرستاد تا با بچه ای رذل همسایۀ طبقۀ بالا که روی سر ما گومب گومب باکومبا باکومبا می کردند، در حیاط بازی کنند تا ایشان از خان دایی و قبیله محترم در آرامش پذیرایی کنند. این بار هم در این هوای بارانی و گل و شل، دایناسورهای بیچاره را مجبور کرده که خان دایی و قبیله مذکور را قلم دوش تا اتول مربوطه ببرند تا مبادا کفش های تمساح نشانشان خیس شود. آنها هم که بعد از دایناسورسواری، بوی خزه های ما قبل تاریخی گرفته بودند دایناسورهای من را نفرین کردند و از خدایگان قبیله مرگشان را خواستند.
اما گویا نفرین آنها دامن گیر من شده است. بله من مرده ام.
به یاد ندارم صبحی را با چنین آرامشی سپری کرده باشم. قبول کنید تنها یک مرده می تواند با این آرامش کراسان هایش را با چای بخورد و تعجب هم نکند که چه کسی ممکن است این کراسان های ترد و تازه را در این رگبار و هوای طوفانی تهیه کرده و روی میز صبحانه گذاشته باشد. چه مرگ شیرینی!!! (اینجا آهنگی از کوه نشینان کارولینا با ساز دهنی پخش می شود.) تازه بعد از یک صبحانه دو ساعته قصد پیاده روی هم دارم.
جوراب هایم را بالای شومینه آویزان کرده ام تا گرم شوند که ناگهان این دو دختر سر می رسند. من نمی شناسمشان ولی آنها جوری رفتار می کنند که گویی در اتاق کناری آنها را ترک کرده ام و برای خوردن صبحانه به این اتاق آمده ام. با خنده و سر و صدا با هم صحبت می کنند و ناراحتنند که چرا تا حالا آماده نشده ام. خب لابد باید می شدم. بلند می شوم که لباس بپوشم. چه موهای عجیبی دارند این دخترها!!!
موهایشان این شکلیست:
(از یک مرده، آنهم مرده ای به بی استعدادی من انتظار نداشته باشید صورت آنها را هم برایتان بکشم. خودتان یک چیزی تصور کنید به هر حال حرفهای یک مرده چندان هم قابل اعتماد نیستند.)
همانطور که برایتان نقاشی کردم، این دو همیشه رو به هم هستند و نیششان تا بناگوش باز است حتی وقتی با من صحبت می کنند (اینجایش را دیگر نقاشی نکرده ام). من را یاد تبلیغات شراب های شیلی ِ قبل از مرگم می اندازند. تعجب می کنم چرا دست هر کدام یک گیلاس ِشراب نیست!!
آن یکی که وقتی با من حرف می زند با یقه پولوورم ور می رود، رو می کند به آن یکی دیگر که تلاش می کند تا روبان ِ پارچه ای جعبۀ شیرینی را لوله کند. کار سختی است من هم اغلب موفق نمی شدم، در نهایت هم با غصه مچاله اش می کردم. ولی قطعا پس از مرگ با این آرامش فوق العاده به لوله کردن روبانهای پارچه ای بیشتر خواهم پرداخت. هان، رو می کند به آن یکی دیگر و در حالی که با طره ای از موهای کنار گوش او بازی می کند با خنده و سروصدا از اینکه همیشه همین قدر خونسرد بوده ام گله می کند. آن یکی هم می گوید: همیشۀ عالم همینجوری بوده!!! و هر دو ریسه می روند.
خب من آماده ام. فکر می کنم چیزی که این دو برای موهایشان استفاده کرده اند و با این دل و جرات می خواهند زیر باران بروند باید قطعا برای کفش های من چیز خوبی باشد. باید ازشان بپرسم.
تصمیم دارم از سرم بازشان کنم. نقشه کشیدم چند قدمی که رفتیم بگویم ” اگر شما عجله دارید تاکسی بگیرید. من باید کمی پیاده روی کنم." می خواهم از زندگی پس از مرگم لذت ببرم.
*دیدید که ماجرا هیچ ربطی به شیرین و فرهاد نداشت پس به جستجوی خود ادامه دهید.
شنبه ۲۵ اکتبر ۲۰۰۸
Elephant Strike
در سپتامبر 1995 یک هواپیمای نیروی هوایی ایالات متحده دقایقی پس از برخاستن از زمین با دسته ای از قوهای کانادایی برخورد کرد. صدمات وارده به حدی بود که باعث سقوط هواپیما و کشته شدن تمام 24 خدمه هواپیما شد. گزارشات بسیاری از این دست برخوردها بین هواپیماها و پرندگان می توان یافت که یا منجر به سقوط هواپیما و یا صدمات بسیار جدی شده اند. در این برخوردها، پرندگان بزرگ نظیر غازها، قوها، فلامینگوها و.. سهم بیشتری دارند. حتی گزارشات محدودی درباره برخورد خرگوش یا سمور هم وجود دارد. کارشناسان که پس از آزمایش DNA از بقایای باقیمانده رو بدنه هواپیما، از گونه حیوان مطمئن شدند، تنها احتمال موجود را رها شدن این حیوانات از چنگال پرندگان شکاری می دانند.
اما چه کسی باور می کند که ما در این گوشه از دنیا بر اثر برخورد با یک فیل در 2800 پایی ریغ رحمت را سر کشیدیم؟
پنجشنبه ۲۵ سپتامبر ۲۰۰۸
فیلمفارسی
بارون میومد وقتی رسیدم پشت در. موش آب کشیده بودم. اولش فک کردم کیسه زباله س. چادر سیاش برق می زد از خیسی. داشتم غرغر می کردم کی اینو گذاشته اینجا و کلید می نداختم که دیدم سرشو بلند کرد. حرف نزد. نا نداشت. رنگ به رخش نمونده بود. نالید. شنیدم بودم از مردِ نامردش. گفتمش همین جا وایسا الان بر می گردم. درو هل دادم و رفتم تو.
صدای در که اومد فهمیدم خودشه. از بعد سربازیش رفته بود اونور آب واسه کار. چند ماهی اینجا بود. نتونست. یه جا بند نمی شد. هر روز با صاب کاراش دعوا می کرد. آخرشم با رفیقش رفتن اونور. خبر داده بود که میاد. به آقاش گفتم این یه شبو بذار این دختر بیاد تو. تو گوشش نرفت. وقتی اومد تو مث موش آب کشیده بود. دویدم طرفش. داد زد دس به من نزنین، خیسم نجس می شین. از تو ساکش یه دستمال بسته در آورد و گذاشت سر تاقچه. وقتی هم از در می رفت بیرون کلیدشو پرت کرد جلو آقاش.
الان یه سالی هست که با خودم آوردمش اینجا. صورتش گل انداخته. سرِ حاله. روزا تو اتاق می چرخه واسه خودش و رادیو گوش می ده. شبا هم با هم می ریم لب آب. پا سفت کردم و تمام قد واسادم چش تو چش خدا. که اگه قراره تو به حرف اون مرتیکۀ مفنگی برینی تو آخرت این دختر من یکی نمی ذارم به دنیاش ریده بشه.
دوشنبه ۲۵ اوت ۲۰۰۸
آنسوی رود
با سوسکها به تفاهم می رسم. قرار گذاشتیم آنها سراغ مسواک من نروند و در مقابل من هم با آنها کاری نداشته باشم.به آرامی از کنار هم رد می شویم.
ظرفها را که شسته ام آب از لوله های زیر سینک نشت کرده و کف آشپزخانه جمع شده است. آرامشش را بر هم نمی زنم. می گذارم همان جا باشد. حتی از دیدن تصویر مهتابی سقف در آن خوشحال می شوم. آرزو می کنم کاش خانه ام سقف نداشت.
تابه را روی شعله می گذارم . در کنسرو ماهی را باز میکنم و روغنش را می ریزم داخل تابه. سیر های ریز شده را به آن اضافه می کنم. هود را روشن می کنم. نه به خاطر بوی سیر که به خاطر دود سیگار و اینجا قاعده بازی نقض می شود.طلایی شدن سیرها یک سیگار طول می کشد. کنسرو ماهی را داخل روغن داغ می ریزم و قوطی را داخل کیسۀ زباله می اندازم که حالا روی میز وسط آشپزخانه است. اصلا بوی بدی نمی دهد. حتی فکر می کنم با تفاله های چای سبز زیبا و خوشبو هم شده است. تا ماهیِ داخل تابه سرخ شود یک گوجه فرنگی را داخل بشقاب خرد می کنم حتی آن قسمت سبز اتصال به بوته را هم جدا نمی کنم. می خواهم ماهی را هم در همین بشقاب بریزم و اصلا نگران درهم شدن آب گوجه فرنگی و روغن ماهی نیستم.
وقت خوردن تلاش نمی کنم که تکه های گوجه فرنگی و ماهی و نان را باهم تمام کنم. هسته های گوجه فرنگی را کشف می کنم. مویرگها و گوشت و پوستش را هم. درهم شدن روغن ماهی و آب و گوجه فرنگی سرگرمم می کند.